درويش علي علي صفت گردد
پروانه ي شمع معرفت گـــردد
مولامددي که سخت دلتنگم
آماج هزارگونه نيرنگــــــــــــم
علي رفت چون او ابر مرد کو
اميري فقيرانه شبگرد کـــــو
اميري که دستش پر از پينه بود
نگاهش پر از شعر وآينه بــــــود
کجايند مردان بي مدعــــــــا
کجايند دستان مشکل گشا
ساقي امشب باده از بالا بريز
باده از خم خانه مولا بريـــــــز
باده اي بيرنگ و آتشگون بــــده
زانكه دوشم داده اي افزون بده
اي انيس خلوت شبهاي من
مي چكد نام تو از لبهاي من
محو كن در باده ات جام مرا
كربلايي كن سرانجام مـــرا
يا علي درويش و صوفي نيستم
فاش مي گويم كه كوفي نيستم
ليک مي دانم که جز دندان تو
هيچ دندان لب نزد بر نان جو
يا علي لعل عقيقي جز تو نيست
هيچ درويشي حکيمي جز تو نيست
لنگ لنگان طريقت را ببين
مردم دور از حقيقت را ببين
مست ميناي ولايت نيستند
سرخوش از شهد ولايت نيستند
خيل درويشان دکان آراستند
کام خود را تحت نامت خواستند
خلق را در اشتباه انداختند
يوسف ما را به چاه انداختند
کيستند اينان رفيق نيمه راه
وقت جان بازي به کنج خانقاه
فصل جنگ آمد تما شا گر شدند
صلح آمد لاله ي پرپر شدند
دل به کشکول و تبر زين بسته اند
بهر قتلت تيغ زرين بسته اند
موج ها از بس تلاطم کرده اند
راه اقيانوس را گم کرده اند
موجها را مي شناسي مو به مو
شرحي از زلف پريشانت بگو
بازکن ديباچه توحيد را
تا بجويد ذره اي خورشيد را
يا علي بار دگر اعجاز کن
مشتهاي کوفيان را باز کن
باز کن چشمان نازآلوده را
بنگر اين چشم نياز آلوده را
باز گو شعب ابي طالب کجاست
آن بيابان عطش غالب کجاست
تا ز جور پيروان بوالحکم
سنگ طاقت زا ببندم بر شکم
تشنگي در ساغرم لب ريز شد
زخم تنهايي فساد انگيز شد
آتشي افکند بر جان و تنم
کين چنين بر آب و آتش مي زنم
تاول ناسور را مرحم کجاست؟
مرحم زخم بني آدم کجاست ؟
مرحم ما جز تولاي تو نيست
يوسفي اما زليخاي تو کيست؟
شاهد اقبال در آغوش کيست؟
کيسه نان و رطب بر دوش کيست؟
کيست آن کس کز علي يادي کند؟
بر يتيمان من امدادي کند؟
دست گيرد کودکان شهر را
گرم سازد خانه هاي سرد را
اي جوان مردان جوان مردي چه شد؟
شيوه رندي و شب گردي چه شد؟
شيعگي تنها نماز و روزه نيست
آب تنها در ميان کوزه نيست
کوزه را پر کن ز آب معرفت
تا در او جوشد شراب معرفت
حرف حق را ازمحقق گوش کن
از لب قرآن ناطق گوش کن
گوش کن آواز راز شاه را
صوت اوصيکم به تقوي الله را
بعد از او بشنو و "نز من امرکم"
تا شوي آگاه بر اسرار خم
خم تو را سر شار مستي مي کند
بي نياز از هر چه هستي مي کند
هر چه هستي جان مولا مرد باش
گر قلندر نيستي شب گرد باش
سير کن در کوچه هاي بي کسي
دور کن از بي کسان دل واپسي
اي خروس بي محل آواز کن
چشم خود بر بند و بالي باز کن
شد زمين لبريز مسکين و يتيم
ما گرفتار کدامين هيئتيم؟
با يتيمان چاره " لا تَقهَر" بود
پاسخ سائل "ولا تَنهُر" بود
دست بردار از تکبر و ز خطا
شيعه يعني جود و انفاق و عطا
باده "مِما رَزُقناهُم" بنوش
"يُنفِقون" بنيوش و در انفاق كوش
هم بنوش و هم بنوشان زين سبو
"لَن تَنالوا البر حتي تُنفِقوا"
يا علي امروز تنها مانده ايم
در هجوم اهرمن ها مانده ايم
يا علي شام غريبان را ببين
مردم سر در گريبان را ببين
گردش گردونه را بر هم بزن
زخم هاي کهنه را مر حم بزن
مشک ها در راه سنگين مي روند
اشک ها از ديده رنگين مي روند
مشکها ي خسته را بر دوش گير
ا شکها را گرم در آغوش گير
حيدرا يک جلوه محتاج توام
دار بر پا کن که حلاج توام
جلوه اي کن تا که موسايي کنم
يا به رقص آيم مسيحايي کنم
يک دوگام از خويشتن بيرون زنم
گام ديگر بر سر گردون زنم
گام بردارم ولي با ياد تو
سر نهم بر دامن اولاد تو
شيعه يعني شرح منظوم طلب
از حجاز و کوفه تا شام وحلب
شيعه يعني يک بيابان بي کسي
غربت صد ساله بي دلواپسي
شيعه يعني صد بيابان جستجو
شيعه يعني هجرت از من تا به او
شيعه يعني دست بيعت با غدير
بارش ابر کرامت بر غدير
شيعه يعني عدل و احسان و وقار
شيعه يعني انحناي ذوالفقار
از عدالت گر تو ميخواهي دليل
ياد کن از آتش و دست عقيل
جان مولا حرف حق را گوش کن
شمع بيت المال را خاموش کن
شيعگي آيا شکم پروردن است؟
يا به روز جنگ عذر آوردن است
شيعگي آيا فقط خوابيدن است؟
روي مولا را به رويا ديدن است؟
فاش ميگويم که مولايم علي است
هر که مولا را نبيند شيعه نيست
اي خداوندان ملک عافيت
واليان مسند اشرافيت
من يقين دارم مسلمان نيستيد
چون ولي را تحت فرمان نيستيد
من در اين آشفته بازار شما
پرده بر ميدارم از کار شما
اي زراندوزان ، چنين وزر و وبال
جمع کي ميگردد از رزق حلال؟!
اين تجمل ها که بر خوان شماست
زنگ مرگ و قاتل جان شماست
اين دو روز عمر مولايي شويد
مرغ اما مرغ دريايي شويد
مرغ دريايي به دريا مي رود
موج برخيزد به بالا مي رود
آسمان را نور باران ميکند
خاک را غرق بهاران ميکند
ليک مرغ خانگي در خانه است
روز و شب در بند مشتي دانه است
تا به کي در بند آب و دانه ايد
غافل از قصاب صاحب خانه ايد
او ز تسليم و رضا دو ميزندني سخن از بيش واز کم ميزند
گفت فحشا در کجا آيد پديد؟
گفتمش در کوچه هاي بي شهيد
بي شهيدانند بي سوز و گدازبر سر سجاده هاي بي نماز
بي شهيدان را غم ليلا کجاست؟سوز و اشک و آه و واويلا کجاست؟
کوچه ي ما بوي مجنون مي دهدبوي اشک و آتش و خون مي دهد
بوي مجنون مست ميسازد مرا
در پي ليلي مي اندازد مرا
نام ليلي بردم آرامم گريختهفت بندم بند از بندم گسيخت
از جنوب و غرب، از شرق و شمالگشته ام در بين اشباء الرجال!
کيست تا از مرگ من پروا کنديا به روي غربتم در واکند
در تمام کوفه آيا مرد نيست؟جز علي مردي سراپا درد نيست
چون علي بايد که سر در چاه کردشيعه را تا از خطر آگاه کرد
کربلا بر شيعه نا مکشوف نيستحکمتش جز امر بالمعروف نيست
امر بالمعروف نهي از منکر استشيعهء بي امر و بي نهي ابتر است
شيعيان! فرهنگ عاشورا چه شد؟پرچم خون رنگ عاشورا چه شد؟
کيست تا پرچم به دوش خون کشد؟شيعه را از خواب خود بيرون کشد؟
گفت مولا کل ارض کربلاشيعه يعني غربت و رنج و بلا
شيعه بي درد! زخم بي نمک!بس کن اين يا ليتني کنت معک!
کربلا غوغاست ساز و برگ کو؟ظهر عاشوراست شور مرگ کو؟
ظهر عاشورا فاين تذهبونلم تقولون ما لا تفعلون
شيعه يعني عشق بازي با خدايک نيستان تک نوازي با خدا
شيعه يعني هفت خطي در جنونشيعه طوفان مي کند در كاف و نون
شيعه يعني تندر آتش فروزشيعه يعني زاهد شب، شير روز
شیعه يعني شير يعني شير مردشيعه يعني تيغ عريان در نبرد
کار من بي پا و بي سر رفتن استاز مسلماني فراتر رفتن است
شهوت فرماندهان روم و ريمي برد سرهاي ما را روي ني
بشنو از ني چون حکايت ميکندشيعه را در خون روايت ميکند
شيعه يعني سابقون السابقونشيعه يعني يک تپش عصيان و خون
شيعه بايد آبها را گل کندخط سوم را به خون کامل کند
خط سوم خط سرخ اولياستکربلا بارزترين منظور ماست
شيعه يعني عشقبازي با خدايک نيستان تک نوازي با خدا
شيعه يعني هفت خطي در جنونشيعه غوغا ميکند در کاف و نون
شيعه يعني نشئه ي جام بلاشيعگي يعني قيام کربلا
کربلا گفتم کران را گوش نيستور نه از غم، بلبلي خاموش نيست
بلبلان چه چه ز ماتم مي زنندروز و شب از کربلا دم ميزنند
هر نظر بر غنچه اي تر ميکننديادي از غوغاي اصغر ميکنند
گفت بابا! بي برادر مانده ايبي کس و بي يار و ياور مانده اي
گرتو تنهايي بگو من کيستم؟اصغرم، اما نه اصغر نيستم
خيز و اسماعيل را آماده کنسجده ي شکري بر اين سجاده کن
اي پدر حرف مرا در گوش گيرخيز و اين قنداقه در آغوش گير
خيز و با تعجيل ميدانم ببربر سر نعش شهيدانم ببر
تشنه ام اما نه بر آب فراتآب ميخواهم ولي آب حيات
آب در دست کمان دشمن استتيغ آن نامرد احياي من است
آتش اقيانوس را آواز دادآخرين ققنوس را پرواز داد
خون اصغر آسمان را سير کرد
خواب زينب را چه خوش تعبير کرد
کربلا مي مرد اگر زينب نبود
شيعگي مي مرد اگر زينب نبود
اي پرستار پرستوهاي من
مرحم زخم تکاپوهاي من
اي زبان صدق و تصديق صفا
اولين بيمار چشمت مصطفي
عصمت زهرا عزيز مرتضي
در تو جاري رستخيز مرتضي
عصر عاشورا علم در دست توست
کرسي و لوح و قلم در دست توست
غنچه ها را گرچه پرپر کرده ام
کوله بارت را سبکتر کرده ام !
ظهر عاشورا که زير خنجرم
دست بگشا سايه افشان بر سرم
شيعه يعني امتزاج نار و نور
شيعه يعني راس خونين در تنور
شيعه يعني هفت وادي اضطراب
شيعه يعني تشنگي در شط آب
آب گفتم سينه ها بي تاب شد
خيمه ها از آه و آتش آب شد
آب گفتم تشنگي بيداد کرد
کودکم بي تاب شد فرياد کرد
بر زبانش شعله ي آه و عطش
شد ز تير کين گلويش آبکش
آفتاب از روي زين افتاده است
مشک آبش بر زمين افتاده است
کيست اين ساقي که بي دست آمدست؟
کز صبوي تيغ سر مست آمدست؟
کيست اين ساقي که در خون پا نهاد؟
تيرها را ديد و پيشاني گشاد؟
کيست اين ساقي که بر خود پا گذاشت؟
آب را در حسرت لبها گذاش
مشک من لبريز آب و آبروست
چشم من با خيمه ها در گفتگوست
اي خدا اين مشک را از من مگير
گر گرفتي اشک را از من مگير !
شيعه بي اشک شمع مرده است
کز غم بي آتشي افسرده است
نسبتي دارند با هم آب و گل
اشک ميشويد غبار از چشم دل
اشک! اي تصديق احمد در حرا
غرق در خون کن تماشاي مرا
اشک! اي سر تسلاي علي!
و اي سکوت آلوده فرياد جلي!
اشک! اي آيينه ي بي تار و پود
همدم زهرا به شبهاي کبود !
اشک! اي آرام جان بي قرار
در رکاب ناقه ي زينب ببار
شيعه بايد آب ها را گل کند
خط سوم را به خون کامل کند
خط سوم خط سرخ اولياست
کربلا بارز ترين منظور ماست
شيعه يعني بازتاب آسمان
بر سر ني جلوه رنگين کمان
از لب ني بشنوم صوت تو را
صوت اني لا اري الموت تو را
يا حسين ، پرچم زلفت رها در باد شد
وز شميمش کربلا ايجاد شد
آنچه شرح حال خويشان تو بود
تاب گيسوي پريشان تو بود
مي سزد ني نکته پردازي کند
در نيستان آتش اندازي کند
صبر کن ني از نفس افتاده است
ناله بر دوش جرس افتاده است
کاروان بي مير و بي پشت و پناه
در غل و زنجير مي افتد به راه
مي رود منزل به منزل در کوير
تا بگويد سر بيعت با غدير
شيعه يعني امتزاج نار و نور
شيعه يعني رأس خونين در تنور
شيعه يعني هفت وادي اظطراب
شيعه يعني تشنگي در شط آب
شيعه يعني دعبل چشم انتظار
مي کشد بر دوش خود چهل سال دار
شيعه بايد همچو اشعار کميت
سر نهد برخاک پاي اهل بيت
يا پرستش وار در پيش هشام
ترک جان گويد به تصديق امام
مادر موسي که خود اهل ولاست
جرعه نوش از باده جام بلاست
در تب پژواک بانگ الرحيل
مي نهد فرزند بر دامان نيل
نيل هم خود شيعه ي مولاي ماستاکبر اوييم و او ليلاي ماست
اين سخن کوتاه کردم والسلام